X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : چهارشنبه 22 دی‌ماه سال 1389 در ساعت 01:00 ب.ظ ~ چاپ مطلب
نویسنده : حسین

عنوان : no thing


نمی دانم چرا، ولی اتفاقی در درونم افتاد. شروع کردم به دادن زدن بر سر او (کشیش زندان)، فحش دادم و به او گفتم که بیخودی برای من دعا نکند. دست بردم و یقه عبایش را گرفتم. داشتم هر چه در قلبم بود را بر سرش می ریختم، فریادهای عصبانیت و فریادهای مسرت. به نظر می آمد او در مورد همه چیز مطمئن است، درست نمی گویم؟ با این وجود، همه آن اطمینانش به اندازه تار مویی از یک زن هم ارزش نداشت. او حتی در مورد زنده بودن خود هم اطمینان نداشت، چرا که مانند مردگان می زیست 

 

بیگانه/آلبر کامو 

 

no thing