X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : یکشنبه 22 اسفند‌ماه سال 1389 در ساعت 07:49 ب.ظ ~ چاپ مطلب
نویسنده : حسین

عنوان : ..../


بعد از این همه وقت هنوزم وقتی شیشه ی خالی اون ادکلن و بو میکنم بی اختیار یاد تو و بودنت و اون روزای لعنتی میافتم.اصلا قضه این نیست.خودتم از وجود این ادکلن بی خبری.شرط می یندم.نه تو به من هدیه دادیش و نه من برای تو گرفته بودمش.فقط وسط اون روزای خوش بود.روزایی که پر بود از قرار مدارای پنهونی و پر از دلهره،از اول صبح هایی که حتی شب قبلش نخوابیده بودم تا شب تو باغ کنار خونه مادر بزرگت؛کنار اون پرچینای بلند.طناب تاب و اون درخت دو نفره و بچه نبودیم به خدا،ولی بهونه ای بود واسمون،قبول دارم.فرصت ها رو از دست دادم شاید،برای بوسیدنت.قبول دارم شاید نشد.شاید داشتیم به همه چی نزدیک میشدیم،بین همه پیچیده بود.... 

 

ولی راستش دلم شور میزد.هر وقت تنها تو ایوون خونه،اون منظره وحشتناک از کوهای تو هم رفته جلو روم بود تنم از این دلشوره میلرزید.سیگارمو خاموش میکردم و پا میشدم از اونجا میرفتم.تو راه به خودم میگفتم،حسین بپا.بپا بچه. 

 

همیشه به این اعتقاد داشتم که عشق من از هر جا که طلوع کرده،یروزی از همونجا غروب میکنه.واسه همین میرفتم تو خودم.رمق هیچ کاری نبود،حتی تو اون روزای خوش.انگاری نقطه ی اوج رابطه ی سینوسی ما بود،ما بعد از اون قرار بود سقوط کنیم.یا سقوط کنم.  

 

همینم شد،درست 3 ماه بعد کملا یهویی رفتی.الان 15 ماه و سه روز از اون ظهر لعنتی میگذره.امشب دوباره قلمم بالا آورد،باید ته مونده هاش باشه،ولی نه... 

 

+فندک که واسم نگرفتی،ولی سر حرفم هستم،کمش میکنم....