X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : دوشنبه 18 بهمن‌ماه سال 1389 در ساعت 07:36 ب.ظ ~ چاپ مطلب
نویسنده : حسین

عنوان : امشب...


امشب،از عمق بی کران آسمان-باران،چون حیوانی درنده-می درد. 

من خسته و نالان از این همه درد.به امید دیدن تصویری از تو به پنجره ی اتاقم خیره مانده ام. 

مهتاب می تابد،باد می وزد و جغد همسایه چه هولناک آواز می خواند،پالتویم را می پوشم،چترم را بر میدارم.به خیابان می روم. 

خیابان سر مست از هم آغوشی باران-مغرورانه به خود می بالد و عطر دلنواز آمیزش آن ها،چون خاطره ای خوش روحم را می آلاید. 

سکوتی دهش تمام خیابان های شهر را فراگرفته است.تمام پنجره ها ی شهر به روی شب بسته است.اما روح من،چون اسبی افسار گسیخته.در کوچه پس کوچه های دل این شهر،به دنبال نشانه ای از تو برای بوسیدن آن است. 

امشب حال من طور دیگری ست! 

باز یادت،حفره های قلبم را به هیاهو واداشته و درونم آشفته از آن است.و من بی هیچ،به تماشای آن نشسته ام.امشب تو را با تمام ذرات وجودم خواهانم،هستی من-غم نبودنت تا عمق استخوان های مغزم رخنه کرده است و ذره ذره اجزای تنم تو را فریاد می زنند. 

و دستان سردم!دستان سردم،به انتظار لمس دستان آفتابی توست.چشمانم بر روی هم نهادم،تا

بشود از این شب عبور کرد.غباری از اشک در برابر دیدگانم،چون حصاری پولادین راه خواب آلودگی ام را بسته است.تا پلک بر هم می گذارم فریادشان بلند می شود و بیدار می شوم.امشب می گریم برای شقایق های حیاط خانه مان که از رفتنت شوکه شدند.خشکیدند.... 

و پرنده هایی که دیگر به دیدنمان نیامدند. 

و من امشب،چترم را بستم. 

لخت و عور به جنگ باران رفتم. 

تا شاید باران،آشفتگی ام را بشوید و  ببرد...